ناباوری حقیقتی تلخ که قلبم را همیشه به درد می آورد.
لالایی کن مرغک من دنیا فسانه ست...
اشکهایم چه وقت قلبت را آبیاری خواهد کرد؟!
ببار ای نم نم باران،زمین خشک را تر کن،سرود زندگی سر کن ،دلم تنگه دلم تنگه...
قلمی که خشکیده است،امشب چشمه اشکی را می سراید که از خونابه ی قلبم رنگ گرفته!
فکر حقارت عشقم و صداقتم هنگامیکه اندام نیازم را با مشتهایی نوازش می کنی...
آه که چقدر مصیبت این عشق سنگین ویرانم می کند!
اگر روزی بشر گردی ز حالم با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت،
از این بودن
از این بدعت
خداوندا!
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
دکتر شریعتی
در غربت این مهلکه فریاد رسم بود
لب بسته و پرسوخته از کوی تو رفتم
رفتم,به خدا گر هوس هم بود بسم بود




می دانم عاقبت مرا و تو را به صلیب خواهند کشید,
در اعتکاف عشق اهورایی مان!!
اما...
می دانم...
روزی خواهم نشست با یک فنجان چای دردست ،
در مقابل مردی روزنامه به دست که صدایم را هیچگاه نخواهد شنید!
و تو...
مجلس عزای جمعه های با هم بودنمان را با قلبی خسته ،
در همبستری زنی بنام مرگ من خواهی گرفت!!


سکوتی در روزهای تنهایی...
و ترانه هایی در لحظات تشویش...
تکرار با تو بودن در ساعتهای ممتد غروب غمگین، ته کشیده است!
اینجا شب است.
اینجا عمق انتظار و اضطراب است برای تنفس صدای خسته تو در خنکای اتاق...
وترانه ای نیز داریم خاطره، برای خلوت شبانه نفسهایمان در گوش یکدیگر !
اینجا دنیا خواب است...
وآسمان نیز به همخوابگی زمین لجاجت می ورزد...
و من در انتظار خاموشی، در خانه ای که مرگ من نام دارد.
این یه نامه عذرخواهیه.
منو ببخش دنیا که بهت اعتماد کردم و افتخار آشناییمونو بهت دادم.
منو ببخش زندگی ،که فکر می کردم خیلی زیباتر از شکستن منی.
منو ببخش سرنوشت ،که خوابای رنگیتو باور کردم.
منو ببخش خورشید سرد بخاطر اینکه گفتم 'تنها عاشق' ، منم.
منو ببخش بخاطر همه غصه های غرورت...
منو ببخش بخاطر ناتوانی هام ،
مثه تو با دنیا همقدم...
با زندگی روراست...
به سرنوشت امید وار...
منو ببخش که نمی تونم مثه تو باشم.
صدایی که می گفت :
من خسته ام!
انسانی بی دست و پا بود که از ترس در گلوی شب مانده بود.
شیخی با زنی فاحشه می گفت:
" مستی!
هر لحظه به دام دیگری پا بستی! "
گفت:
" شیخا! هر آنچه گویی هستم؛
آیا تو چنانکه می نمایی هستی؟!"
(کوی تنهایی)
خدایا گر ز عرشت به زیر آیی ، لباس فقر پوشی
و برای تکه نانی جور نامردان کشی پشیمان می شوی از این قصه خلقت...
از این بودن!!!
(دکتر شریعتی)
پیشانی گر ز داغ گنه سیه شود
به از نماز از سر کبر و ریا
نام خدا نبردن به از آن که بهر فریب خلق زیر لب گویی خدا خدا!!!
(فروغ)
شیک پوشی دروغ ،دوستی را دلفریب تر از هرزگی عشق می کند و منجلاب نجابت نگفتنِ گفتنی ها،سبزتر است ازصحرای برهوت آگاهی،
که تنها شقایقی دارد برای رویش.
خود را مانند تو میرویانم در تو
خودت خواستی ، بعد از آن مسئولیت تپشم با تو!!
امید آن دارم که زیبایی لبخند اژدهای لحظاتِ با هم بودنمان ،
مرا غمگین و تو را دلخسته از من نکند.
شاید دیرزمانی ست که پرنده بخت شیطان دور از نگاه تو و ستاره آرامش در آسمان اندام عاشقم رخشان است و تنها این صدایِ سلام توست که در آغوشم طنین انداز می شود...
و من...
......
به آرامش رسیده ام.
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند
هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد!

شکایتی از عشق تلخ نداشتم زیرا با تو بودن شیرین و سرد بود.
در دلت چه می گذرد که دلم را تنگ کرده ای...
فراموش نکن!
دریا به وسعت عشقم است نه قلبم!!!
سایه شب وسیاهی پرده افکنده بر دل سیاه عشق زیبای من وتو...
حالا دیگر شکایتی از زمانه نیست که زمانهِ من ، شده تو!!!
امتحان میانی و پایانی دیگر مهم نیست ...که گذراندن ثانیه های پر ادا و افاده بی خبر بودن از تو تنها با نگاه ها و حرفهای تکراری مجید خراطهاست...
و خواندن انتگرال و مشتق بهانه ای شده است برای مرور خاطراتمان در جزوه تو!!
صدای بغض آلوده شب ، ترانه مرا می خواند و تو آن ققنوس بی پروازی که در میان شهابِ سیاهی خسته ای!!!
و من حیران این نگاه تو و این زمانه ی ِ بی آسمانی هستم که گاه و بیگاه مرا می رقصد و من نیز خسته تر از آنم گله ای از طالع خورشید سرد داشته باشم...
امشب ستاره ها سرد شده اند و ابر- این ناجی همیشگی-ستاره مرا میان بالهایش پناه داده.
نگاه از من است و صدا از تو...
پاها از توست و راه از من...
دستها از من است و خواهش از تو...
لبخند ازتوست و خوشبختی از من...
آرزو از من است و امید از تو!!
من بی تو و تو بی من ...
نه من خواهم بود و نه تو!!
جلو آیینه که ایستادم ،هر کاری کردم نتونستم دخترک رو بخندونم...
فکر کنم خیلی دوسِت داره که از دوری خورشید سردش اینقدر غمگینه.
واسه اینهم غم گنده،دلش خیلی کوچیکه!!